امروز اخرین روز 22 سالگی منه...از فردا وارد دنیای 23 سالگی میشم نمیتونم بگم ناراحتم و نمیتونمم که بگم خوشحالم...یه حس و حال عجیب یه دلتنگی خاص تو ام با حیرت...حیرت از از اینکه چجوری 22 سال گذشت...

دلم تنگه برای روزای دهه ی فجر دوران ابتدایی با اون سرود های قشنگ که هنوزم با شنیدنشون از تلویزیون و رادیو میرم به دوران شیرین بچگی...یادش بخیر هر سال بچه هایی که متولد دهه فجر بودن رو سر صف صدا میکردن و بهمون هدیه میدادن ...

الان که تو سایت دانشکده نشستم و دارم این متن دلتنگی رو به قلم میارم تو این فکرم که یه روزی که خیلی هم دور نیست, همین روزا  همین دانشگاه همین سایت همین دانشکده همین کیبورد یه روزی میشه جز خاطرات..دوران دانشجویی به زودی تموم میشه دوران مجردی تموم میشه دوران کارورزی و دانشجوی بیمارستان بودن تموم میشه و همش میشه خاطره..درست مثل دوران راهنمایی که با اون همه خاطرات و اون همه بالا بایینش خاطره شد...مثل دوران دبیرستان که با چشم بهم زدنی خاطره شد...مثل سال کنکور که با همه ی سختی هاش با همه ی خاطرات بد و گاهی هم خوبش بالاخره گذشت و خاطره شد...مثل ترم یک دانشگاه که با همه ی احساس های خوشحالی و تردید و ترس از اینده و همه چیزش گذشت...مثل اولین کاراموزی ها تو بیمارستان که گذشتن و تموم شدن...یه روزی همین وبلاگ خاطره میشه ... این حال و هوا خاطره میشه...خدایا دلم گرفته 22 سال تولدم رو دیدم نمیدونم چندتای دیگش مونده نمیدونم  جندسال دیگه زندم  نمیدونم چند درصد از راه رو رفتم...شاید خیلی نزدیک به اخراش باشم شاید اخرین تولدی باشه که میبینم...