غمگینم همچون برگ زرد پاییزی که اخرین تلاشش را برای نگه داشتن شاخه میکند

اما نسیمی بی موقع همه تلاش هایش را بی ثمر میکند

غمگینم همچون اهویی که راهش را گم کرده

غمگینم همچون شیری که با تمام هیبت و شکوه اسیر چشمهای لرزان اهویی گشته...

غمگین همچون پرنده ی بی اشیان که صیاد را با ماشه ی  بی رحمش میبیند اما...راه گریزی ندارد...

امروز غمگین تر از همیشه به یادت هستم...

تو کجایی نمیدانم...

من در اندیشه ی تو و در انتظار باران نگاهت..... تو در اندیشه ی کدامین گرگ دندان تیز کرده به انتظار نشسته ای ...

تو از کدامین دیوار ارزو بالا رفته ای که هرچه میکنم دستم به دامانت نمیرسد....

  سخت دلتنگم.... در مرام ما دلتنگی گناه کبیره ایست نابخشودنی...بیا تا با نور چشمانت توبه کنم...بیا